حسن حسن زاده آملى
277
دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)
امّا مطلب چهارم - جناب صدر الّمتألهين مىفرمايد : از اينكه شيخ ( در آخر كلامش ) گفت : « واجب نيست معقول بالفعل معقول شىء ديگر غير ذاتش باشد به اينكه عقل بالقوه لا محاله عاقل ذات خود است ، اوست كه شأن او اين است غير خود را تعقّل كند » اين سخن شيخ دلالت دارد كه اين راه ( اتّحاد عاقل به معقول ) درست براى او منكشف نشده است زيرا عقل هيولانى در نزد قائلين به اتّحاد امرى مفارق الذات نيست تا اينكه ذاتش برايش حاضر باشد و ذات خود را بدان وجهى كه شيخ گفته است ادراك كند . بيان : آنكه مرحوم آخوند فرمود : « زيرا عقل هيولانى در نزد قائلين به اتّحاد امرى مفارق الذات نيست » غرض اين است كه شيخ ، نفس را در به دو فطرتش مفارق از مادّه مىداند چنان كه مشروح و مبسوط در درس چهارم گفته شد ، و چنين موجودى ذاتش برايش حاضر است زيرا كه عقل و عاقل و معقول است . و اگر واقعا شيخ در « مبدأ و معاد » قائل به اتّحاد عاقل و معقول شده است و در مقام تقرير عقائد اهل تحصيل از مشّائين نبوده است ، بايد نفس را جسمانيّة الحدوث بداند ، و در اين صورت نفس در به دو فطرتش كه عقل بالقوه است مقارق الذات نيست تا ذاتش برايش حاضر باشد و خود را بدان وجهى كه شيخ گفته است ادراك كند . اين حقير گويد كه : مقصود جناب شيخ اين است كه مغايرت بين عاقل و معقول ضرورت ندارد . يعنى چون اتّحاد عاقل به معقول مبرهن است كسى را نرسد كه اعتراض كند عاقل كدام است و معقول كدام ، زيرا كه نفس ناطقه كه عقل بالقوه است چون ذاتا مجرد است همعقل است و همعاقل و معقول و مغايرت وجودى بين آنها نيست بلكه فقط تغاير مفهومى در اين عناوين دارند . و مراد از اين عقل بالقوّه كه شيخ فرمود ، عقل هيولانى در انزل مراتبش نيست ، كه قوهء منطبعهء در جسم است چنان كه صدر المتألّهين برآنست ، بلكه مراد نفس ناطقهاى است كه براى او فعليّاتى حاصل شده است و اين فعليّات به سبب اتّحاد نفس با آنها براى نفس حاصل است كه در حقيقت نفس اشتداد وجودى يافته است . و لكن همين